تبليغاتX
!دری وری های من
   
!دری وری های من
!!جهان از دو چیز پر است: هیدروژن و احمق
 
 
آرشيو مطالب

هفته چهارم آذر 1388

هفته دوم آذر 1388

هفته سوم آبان 1388

هفته چهارم مهر 1388

هفته چهارم شهریور 1388

هفته سوم شهریور 1388

هفته چهارم تیر 1388

هفته دوم تیر 1388

هفته چهارم اردیبهشت 1388

هفته چهارم فروردین 1388

هفته اوّل فروردین 1388

هفته سوم اسفند 1387

هفته دوم اسفند 1387

هفته سوم بهمن 1387

هفته اوّل بهمن 1387

هفته دوم آبان 1387

هفته چهارم مهر 1387

هفته سوم شهریور 1387

هفته دوم شهریور 1387

هفته اوّل شهریور 1387

هفته اوّل مرداد 1387

هفته چهارم تیر 1387

هفته سوم تیر 1387

هفته اوّل تیر 1387

هفته چهارم خرداد 1387

هفته سوم خرداد 1387

هفته دوم خرداد 1387

هفته اوّل خرداد 1387

هفته چهارم اردیبهشت 1387

هفته سوم اردیبهشت 1387

هفته اوّل اردیبهشت 1387

هفته چهارم فروردین 1387

هفته سوم فروردین 1387

____________________
مطالب اخير

اوهام

خسته تر از خسته ام..

اسم آنه

____________________
پیوند ها

يوسف

هي!پسر

ژيلت

دري وري(مهسا)

ديوونه بارون زده

گل.گلدان@سكه

نيكيتا

مترسك فيلسوف

نامه هايي نوشته بر باد

دختر دبيرستاني

آنتي اخلاقي

ماوراي سكوت

گورخر بالدار

يه خسته دل

كاغذ باطله

داستان كوتاه(ساحل و صدف و جزيره!)

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

جمعه بیست و هفتم آذر 1388

اوهام

و همانا پسرخاله‌ها آفريده شده اند از جانب پروردگارت تا هيچ دختر‌خاله‌اي به راه دور نرود. همچنانكه شاعران سروده‌اند و مغنيان خوانده‌اند كه "به راه دورش نمي‌دُم..به مرد كورش نمي‌دَم.." و ايضا: "به كسي مي‌دم كه كس باشه..پيرهن تنش اطلس باشه.."

و مراد از خلقت هرچه كه باشد و هركه كه باشد چه كسي مي تواند حدس بزند كه چه چيز را و چه كس را مقصد و مقصود عام و خاصه ش مد نظر حضرتعالي بوده كه بدينسان داد سخن مي‌رانيد و سر به آستان متبركش مي‌نهيد و رو به اغيار و از ما مي‌خواهيد برايتان ناني و شرابيو كاسه‌ي شيري فراهم آوريم درصورتيكه گر بدينسان پست بايد زيست من چه بي‌شرمم كه بدينسان پست خواهم زيست و آيا در خلقت رازي بس شگفت نهفه است كه آدميان از آغاز تا به امروز دل در گرو كشف آن به جيب مراقبت فرو برده‌اند و آيا كسي را ميل رهايي و همرهي اين دير خراب نيست كه ما را و شما را وارهاند و به كار خود واگذارد و بعد ازينش با ملك پرواز كند؟ حاشا كه بدينسان بودن صدالبته كه به هيچش نيرزد و به پوچي فرو ريزد و تو را چه مي شود كه به ما به ازين نيستي كه با خلق خدايي؟!

مگر ازين در به در آيي كه در آن نور معرفت را بپراني.

چگونه است كه همگان همه چيز را دانند و ليك به عوام كالانعام شهره‌اند!؟

نه اين است كه ما همان گرسنگان هميشه‌ي تاريخيم كه رو به شهر غم نهاده و دل در پي خالق تخيلات؟ آن نيست مگر طره اشكي و خرده ناني و قطره مصادره به مطلوبي كه در وادي ويرانه عابر از خم گيسوي تو عاشق مي‌شد!

افسوس كه مرا گوسپنداني نيست تا عنان آن‌ها را به دستان تو بسپارم و كاش كارگرداني بودم تا تو را مستربين فيلم‌هايم مي‌كردم. آه از مدادم كه نوكش شكسته و ياراي آن نيست تا شكلكت را هزار بار بكشد و به صد غمزه خنده بر لبانم بنشاند!

 

 

 
 

دوشنبه نهم آذر 1388

برف نمي باريد و من در پياده رويي پياده روي مي كردم كه هوا سوز برف داشت.

تو كه نيستي دستهام در جيبهام بود يا در هوا، فرقي نمي‌كند وقتي تو نيستي

 

نه دستي تكان مي دهم

نه آرزوي خوشبختي مي كنم

برايت

 

گفتند توكل كن. كرديم و كردندمان.

بستند ازين پنجره‌ها بازترين را                          بردند به آغاز سرانجام‌ترين را

 

راه رفتن هم لذتي دارد وقتي مقصدي نداري. وققتي هرچه بگويي از سوز دلي باشد كه سوز سرما در برابرش يخ بزند.

به نظر شما چه كس نهاده در شير   پنير و ماست و سرشير  و يا اينكه چگونه مي‌نويسند   بهمن و مهر و اسفند

 

 
 

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388

ديشب داشتم مسيجاي قديميو مي خوندم و دلم گرفته بود و گريه‌م گرفته بود. يه جوري بودم. يه حس بي‌قراري داشتم. شايد مال اين قرصايي باشه كه تازه از ديروز شروع كردم به خوردن.

كلي توي كمپ پياده روي كردم. توي هوايي كه خنك شده بود. نمي دونم جرا يه جور بي‌قرارم. پاهام از زانو به پايين حس كوفتگي دارن. ورزشي هم ك نرفتم بگم مال اونه. خداكنه اينا به عوارض اين قرصا مربوط نشه!

ديشب خيلي با آرمان حرف زديم.حس غمگيني غريبي داشتم و دارم. از موقعيتم و شرايطم راضيم. اما نمي‌دونم چرا هنوز اون جاي خالي هست. اون هيچي بزرگ. همونكه قديم‌ها مي خوندم: غم غريب كدوم غروبي...

يكي دوروزه تو ذهنم مي چرخه درباره اون دوماهي كه چندسال پيش تو اون شركته بودم يه رمان بنويسم. حس مي كنم خاطره نويسي مي‌شه. ولي بايد يه روز بنويسمش. چيز خوبي مي‌شه.

 

 

 
 

شنبه بیست و پنجم مهر 1388

الان احساس تنهايي به سراغم اومده. تنهايي كه غم‌انگيز نيست. خالي نيست.

امروز زنگ زدم بهش بعد از ششماه. خريت. به يكي گفت: يورو.. بعد حدس زدم كه رفته توي بانك مشغول به‌كار شده. از ظهر تاحالا حالم گرفته. خدايا اون نامرده يا تو يا من ابلهم.

يعني هيچ چي نمي‌شه!؟ نمي‌شه ديگه.

وبلاگ مشتركو هم پاك كرده بود. داشتم به خود كشي فك مي‌كردم.

خودكشي: تلاشي براي رهايي ترس از مرگ!

نه خيلي قشنگ بود و نه خيلي عميق يا عاقل. فقط چيزايي رو ازم دزديد كه بعد از اين‌همه بازهم احساسش ولم نمي كنه. دل و احساسم رو دزديد.

فك نمي‌كنم ديگه به همين سادگيا بتونم كس ديگه‌اي رو تحمل كنم. همونطوري كه تا حالا نتونستم.

وحشتم از زمان باقيمونده عمر نيست. از اينه كه ما ابدي باشيم! اونوقت تا ابد بايد اين حس غمناك وحشتناك رو داشته باشم.

خوش به حالت که تونستی به سادگی فراموشم کنی...

 
 

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388

حال چندان خوشي ندارم. وسواس دارم. اين درد لعنتي. خسته شده م.

خسته از هرچي كه بود.. خسته از هرچي كه هست...

سرم يكم گيجه. صبحونه م نخوردم هنوز.

كافه... اشتباه كردم يعني؟! نمي دونم. شايدم كرده باشم. تمام چيزي كه ازش مي خواستم يه جاي آروم و دنج و خلاصه يه جايي واسه خودمون نه، خودم بود.

اما الان اينجوري نيست. آدم مزاحم زياده. بعضي وقتها راحت نيستم توش. همش بايد حرف بزنيم و حرف. غر بزنيم و بناليم.

الان داشتم با الي صحبت مي كردم آدم جديدي كه باهاش آشنا شدم. الي مخفف اسمشه. و من دوس دارم يكم كه صميمي تر شديم بهش بگم الي!

ازش خوشم مياد يه جورايي. ديپلم بيشتر نداره. كار هم مي كنه. قد بلندم كه نيست. تقريبا سبزه ي روشنه. پدر و مادرشم از هم جدا شدن. اين يعني همونيه كه من مي خوام؟! نمي دونم.

بعد از اون جريان، ديگه تاحالا از كسي خوشم نيومده بود، اما از اين چرا!

دوس دارم باهش حرف بزنم. الان مسيجش اومد. به نظر بد نمياد. خودشم ظاهرا علاقه داره به اين آشنايي.

ببينيم تا چه شود.

خيلي وقته دلم مي خواد داستان بنيسم. حالم ازين جمله به هم مي خورد. چقد هي ازين حرفاي تكراري بزنم!؟ اه...

بان داره مياد! بان رئيس پالايشه. هرچند مدتي ويرش مي گيره مياد اينجا. رئيس كلي به هول و ولا افتاده. انگار كي مي خواد بياد!

حوصله ندارم بنويسم. خب كه چي بشه مثلا بنويسم ديشب با حبيب چه شرو ورهايي بلغور مي كرديم يا اينكه چقد الان دلم خواب مي خواد.

خوش به حال بقيه ملت كه چقد راحتن. چرا اين وسواس لعنتي دست از سرم بر نمي داره. خسته شدم ديگه، اه...

خودكاري كه مي نويسد با خودكاري كه نمي نويسد تنها مي تواند يك فرق عمده داشته باشد و آن اين نيست كه آن يكي مي نويسد و اين يكي نه، بلكه اين است كه ما ماهيت و فلسفه وجودي خودكار را در نوشتن مي‌بينيم. اگر كاربردهاي هم ارز ديگري داشت، مسلما به همين سادگي نمي شد به چنين قياسي دست يافت.مثلا اگر با خودكار مي شد گوش را خاراند، خودكاري كه مي نويسد با خودكاري كه نمي نويسد داراي ارزش يكساني مي بود. پس شايد ارزش همه چيز نسبي باشد. به نسبت موضوع مورد سنجش. آدمها هم شايد همينطور باشند. پس آن وقت تكليف بهشت و جهنم چه مي شود؟! آدمها با چه نسبتي سنجيده مي شوندو به يكي از اين دو رانده خواهند شد!؟ واقعا اين ترازوي عدل الهي كه مي گويند همه چيز را همينطور درهم روي دوكفه مي گذارد و وزن مي كند!؟ آيا نسبيت سنجش و محدوديت معيارهاي ارزش گذاري، مذهب و اصول تزلزل ناپذير آن را به تزلزل در نمي آورد!؟ اما، درهرصورت خودكار، خودكار است. چه بنويسد چه ننويسد. خودكاري كه مي‌نويسد يا خودكاري كه نمي‌نويسد در نگاه اول هردو خودكارند. آيا خودكار اگر ننويسد از خودكار بودن مي افتد؟! اين شي‌ء، با اين شكل، خودكار است. چه بنويسد چه ننويسد. آيا خودكاري كه جوهرش به پايان رسيده، از خودكار بودن مي افتد!؟ اگر اين‌گونه باشد، آدمي هم كه جانش به اتمام رسيده، آدم بودنش به پايان مي رسد.

ماهيت خودكار به خودكار بودنش است. چون اين شي‌ء، خودكار است، چه بنويسد چه ننويسد!

 

 

 
 

شنبه بیست و یکم شهریور 1388

باید بیشتر ازینا بنویسم. این وبلاگو که کلا ول کردم به امون خدا. اینجا قرار بود روزی یه صفحه بنویسم. اینکه نشد کار. همش تنبلی٬ کسلی٬ بی حوصلگی...

اینم شد زندگی. نگو که اینم یه جورشه و همینیه که هستو ...خسته شدم... از کافه٬ از آدماش٬ از دوستام.. از اینکه هی بشینی خودتو توجیه کنی٬ اونا رو توجیه کنی...

که چی بشه؟! که مثلا بگن به به چه آدم خوب و باحال و عمیقی!

عجب آدم احمقی هستما! ببند اون پک و پوزتو.. به خودت بخند٬دهه!

خیلی وقته داستان ننوشتم٬ طنز ننوشتم٬ کلا هیچج چی ننوشتم. فقط حرف زدم و حرف.

حرف زدن آفت نوشتنه. هرچی بیشتر حرف بزنی از بس سها الوصول تره٬ باعث میشه کمتر حال و حوصله نوشتن پیدا کنی. نمونه ش این آقای همکار ما. که از بس صبح تا شب حرف می زنه اگه بخواد دو کلمه بنویسه جونش درمیاد!

نه٬ نوشتن فرق می کنه تا حرف زدن. قدرت و لذت قلم چیز دیگه ایه...

 
 

سه شنبه سی ام تیر 1388

اين دو روزي كه از رست برگشتم خيلي بد مي خوابم. خوابم نمي بره. نصفه شب يهو از خواب مي پرم فكر مي كنم صبح شده، لامپو روشن مي كنم كه اماده حاضر شدن بشم، ميبينم كه هنوز نصفه شبه! بجاش روز تو اداره همش تو چرتم.

پريشب بدجور دوباره رفته بودم تو فكرش. تو فكر خاطرات گذشته و نامردي اي كه كرد. ولش كن..

كافه اوضاعش يكم داره بهتر مي شه. اميدوارم به رونق بيفته. خدا كنه مشكلت بدي مثه اماكن و بهداشت و اينا پيش نياد.

چرا اينقد بي حوصله م؟! بي انگيزه. بي حال. دل و دماغ هيچ كاريو ندارم.

دلم مي خواد ازدواج كنم. ولي فك نمي كنم ديگه هيچ كسي پيدا بشه كه ازش خوشم بياد!

سن كه بيشتر مي شه همين بده.

دلم مي خواد س.ك.س داشته باشم. چند وقته پيش انوش مي گفت يعني واقعا تا حالا نداشتي؟! راست مي گفت. آدم تو 28سالگي اينكارو نكرده باشه، واقعا طبيعي نيست. عقده مي شه. از حالت نرمال و طبيعي خارج مي شه.

با همه كسايي كه بودم مي تونستم اينكارو انجام بدم. ولي بد مي دونستم! اما ديشب فكر مي كردم كه تو نكردي، حالا يكي ديگه...!

دوس دارم بشينم داستان بنويسم. بايد اينكارو بكني.. بايد بنويسي...

 
 

پنجشنبه یازدهم تیر 1388

بي قراري بد دردي است و از آن بدتر آشفتگي.

كافه راه افتاده كج دار و مريض.

اينكه اونجا نيستم بده. اينكه اينجا هم نيستم بدتر.

آوارگي بد درديه.

فكر من جاهاي ديگريست.. در دوردستها..

 
 

پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388

خسته تر از خسته ام..

امروز روزی بود خسته تر از دیروز. آشفته تر از فردا!

وقتی یه کاریو که یه مدت سخت سرگرمشی انجام میدی٬ وقتی تمام میشه بعد احساس تهی و پوچی بهت دست می ده! دقیقا مثه قدیما ماه رمضونا که یه روز صبر می کردی تا شب بشه و افطار کنی. بعدش احساس پوچی عجیبی بهم دست می داد!

ضمائر و شناسه ها رو کاملا دارم قروقاطی بکار میبرم! مگه اهمیتی داره! چه فرق می کند امروز امروز باشد یا فردای دیروز یا دیروز فردا! مهم اینه که... مهم اینه که چی؟! الکی چیزی رو می نویسی که درک درستی ازش نداری و فقط داری واژه بازی می کنی باهاش.

خسته ام. خسته.

اسم کافه هم برگشت به همون ایشیا! کافه ایشیا..

قراردادش بسته شد. کارها سخت و کند و پیچ درپیچ پیش میره. منکه بودم اینجوری بود. با تمام دوندگیها بازهم برگشت به سرجای اول. اما این دوروزه آرمان یکمی کارا رو پیش برده.

کافه... تصور قشنگی داره! اما اینکه چقد ذهنیت به واقعیت نزدیک بشه یا باشه... نمی دونم. نمی دونم.

این روسری آشفته ی یک موی بلند است

آشفتگی موی تو دیوانه کننده است..

از صالح دروند بود٬ که اگه جستجو کرد نگه عجب آدم نامرد بی معرفت شعر دزدیه!

نشریه خوبی زدیم تو وقت کم و با دهن سرویسی به میزان بیش از حد مجاز!

کلا پیدا کردن سه تا دوست جدید خودش ارزشش بیشتر از این خستگیها بود.

خسته ام.. الان...

 
 

شنبه بیست و نهم فروردین 1388

اسم آنه

دارم به اسم فکر می کنم. اسم کافه مون. چه زود با کافه پسرخاله شدیم!

کافه قصه : قال و قلم و قوری و قهوه و قصه..

کافه مقال: قالیست و مقالیست..

کافه پیاله: ما در پیاله تفاله ی چای دیده ایم..

اینها هم خوب نیستن. نه که بد باشن. خوبن. اما ارضا نشدم ازشون هنوز.

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme